X
تبلیغات
رایتل

هیبت ویس

از آقامون بخاطر یادآوری مچکرم

امروز دیدم تلویزیون خرابه نشستم روبروش و زل زدم بش ی صفحه  سیاه  با ی متن سیگنال موجود نیست


 هیبتم گفت :حالا مثلا داری تلویزیون می بینی


من :آره مثلا خخخ


بعدش پاشدم  اینورو نیگاه کردم

 اونورو نیگاه کردم 

با این ورش ور رفتم 

با اون ورش ور رفتم 

و  آخر سری ی نیگاه به آقامون گفتم دیدی بلاخره کشفیدمش تا نپاشم از جام که چیزی کشف نمیشه  باید ی تکونی به خودم بدم تا بکشفم


هیبتم ی نیگاه به اون فیش و ی نگاه به من گفت :نکنه می خوای اینم  بزنی تو کشفیاتت ویس


خدایی اگه آقامون یادآوری نمی کرد  اصن به ذهنم خطور نمیکرد بیام و اینو بزنم تو کشفیاتم...




هنوز خودمونشناختم..

 تا وقتی ی جا نشستم و زانوی غم بغل گرفتم که چرا اینجا اینجوریه


 چرا  هیچی درس نمیشه   چرا همه چی می ریزه بهم ..هیچی درس نمیشه دیگه 


فقط خودموتبدیل میکنم به ی آدم افسرده ی  درب و داغون که با ی من عسلم نمیشه خوردش


 واقعا حیفه تبدیل شدن به هم چی آدمی..


 اما کافیه یکم از انرژی خوبای درونمورو کنم یهوهمه چی عوض میشه


خیلی حیفه اون همه خوبی رو تو دلم خفه  کنم و جاش تو دلم بدی بکارم و هر روزم پرورشش بدم و پربارترش کنم..


کاری که تو روزگار ما متاسفانه خیلی خیلی زیاد به چشم می خوره اینه که یکی بدی میکنه ویکی دیگه اون بدی رو با شدت عمل بیشتری جواب میده..


یکی خوبی میکنه فک میکنن ساده س و  می خوان از خوبیش سوء استفاده کنند..


منم یکی از همون آدمام که  هنوز خودمونشناختم


 نمیدونم واقعا اونجوری که فک میکنم هستم یانه


اون راهی که من دارم میرم راه راسته یا بیراهه؟؟





عاشق که باشی


 وقتی  با دستام لمسشون کردم بیشتر از همیشه فهمیدم که چقدر تو  این مدت بدون اونا  بم سخت گذشت..


 وقتی عاشق ی  چیزی باشی 


 حاضری به خاطرش تمام خستگیا تو یادت بره و اونقدر بری تا بهش برسی


مثل  عشقی که بین من و  یارِ مهربانم هست


لمس کتابا تو قفسه کتابخونه حالمو خیلی عوض کرد 

دیروز با وجود تموم خستگیام حاضر شدم فرسنگها برم تا بهش برسم..


 همیشه چند تا کتاب تو قفسه کتاب خونه انتظارمو میکشن که برم و بخونمشون 

 اما با وضعیتی که  داشتم نمیشد زود به زود برم کتابخونه


 اما  از این به بعدمی خوام زود به زود به یار مهربانم سر بزنم 


دلم ی بارون حسابی می خواد..

این چند روزه هوا اونقدر گرم شد که یهو بخاریا ی روشن رو خاموش کردیم و پنجره های بسته  رو باز..


تازه, به فکر راه اندازی مجدد کولر افتادیم که یهو هوا طوفانی شد و باد شدیدی وزیدن گرفت

 به ناگاه آسمان بغش ترکید و تند وتند اشکاشو ریختو تا ما خواستیم بریم از این هوا لذت ببریم

 دیدیم  از اشکای آسمون یه زمین خیسو یه بوی نم بارون  به جا مونده فقط

اینم سهم ما از بارون دیشب ...

+دلم ی بارون حسابی می خواد که برم زیرش و حسابی خیس شم 








هیبتم کجایی؟؟ دقیقا کجایی؟؟

خیلی وقته  تو خونه تنها نبودم  واسه  همینه  الان که ی چند ساعتی میشه تنهام یکم که چه عرض کنم دو سه کم ترسیدم به طوری که صدای بال کبوترم که شنیدم می خواستم جیغ بزنم ..



وای خدای من گوشیاشم با خودش نبرده حالا من از کجا بدونم کجاس ..


 قلبم داره تند میزنه.. خدا کنه  هیبتم زودتر بیاد  جاش خیلی خالیه .اصن نمی دونستم زندگی بدون هیبتم اینقدر ترسناکه..




برچسب‌ها: زندگی، ترسناک، تنهایی
( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>