ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
یهو دلم خواست ی پست بذارم
بدون هیچ مقدمه ایی
بدون هیچ انتخاب موضوعی
منِ هیچ این یهویی نوشتنو دوس دارم
اصن عاشقشم
اینکه یهو یی چیزی ترق بزنه به گوشه ذهنت و بگه بنویس و تو ازش بپرسی از چی ؟؟
بگه تو کاریت نباشه فقط بنویس ,بنویس هر چی که دلت می خواد.
و تو بگی این دلم هیچی نمیخواد حالا من چی بنویسم ؟؟
از چی و از کی؟؟؟
بگه بی خیال بابا ول کن دیگه
و تو هی سوال پیچش کنی
و اون از دس این همه سوالات جورو واجورت از گوشه ذهنت پا بذارِ به فرار
و تو بمونی و پایان یهویی نوشتنات
خیلی معده ای بود دخدر...
نه ,شما انگار خیلی وضعت خرابه
پیشنهاد میدم خودتو به ی متخصصی چیزی نشون بدی ..
اصن چیزای یهویی خوبه؛))
آره خیلی خوبِ خخخخ
من از این نوشته یهوییا خیلی دوس^ـــــ^
نوشته یهوییم تو رو خیلی دوس
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که درین دایره سر گردانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست، خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مُفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه ی پشمین به گرونستانند
وصل خورشید به شب پره ی اَعمی نرسد
که دران آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار، زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان، گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد اَر رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد ازان قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان
بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند
"حافظ"
خیلی ممنون از اطلاعات مفیدتون